ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن دفتري که بسته شد ديگه بازش نکن قلبي که شکسته شد ديگه نآزش نکن
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
اگر پرنده نیستی بر لب پرتگاه آشیانه مساز
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
بدترين درد اين نيست كه عشقت بميره بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش داري نرسي بدترين درد اين نيست كه عشقت بهت نارو بزنه بدترين درد اينم نيست كه عاشق يكي باشي و اون ندونه بدترين درد اين است يكي بميره . بعد از مرگش بفهمي كه دوستت داشته
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
موج اگر مي دانست ساحل هيچ وقت دستش را نمي گيرد هرگز براي رسيدن نفس نفس نمي زد ...
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم ...
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بابا حداقل اون نیشخند زهر دارو نزن آخه به تو چه !!!
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
امروز تولد منه..... مرد زمستانی.نمیدونم چند ساله میشم. قدمتم زیاده. اما از سال قبل بزرگتر شدم.همین کافیه.... دیشب یه عزیزی گفت آرزو کن.امشب هم همون آرزو رو دارم..... خوشحالم چون داره برف میاد. تو خوابم ،بابا بهم تبریک گفت اما وقتی بیدار شدم....... پ ن :دیگه احساس تنهایی نمی کنم. دارم مرد میشم.......
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
پيش از اينها فكر مي كردم ... خدا خانه ايي دارد كنار ابرها ... مثل قصر پادشاه قصه ها ... خشتي از الماس و خشتي از طلا ... پايه هاي برجش از عاج و بلور ... بر سر تختي نشسته با غرور ... رعد و برق شب طنين خنده اش ... سيل و طوفان نعره طوفنده اش ... پيش از اينها خاطرم دلگير بود ... از خدا در ذهنم اين تصوير بود .
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است... و صداقت گل نایابی ... و در چشمان پاک شقایقها عابر بی عاطفه غم جاریست ... به چه کس باید گفت :... "با تو انسانم و خوشبخت ترین
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
او را از برگ برگ تمامی یاسهای عالم گدایی کردم.. اما فقط عطر روح نواز خاطراتش در مشام جانم... .توان بی او زیستن را به من داد.. دشوار است باور سفرش ...باور دیگر نبودنش ... اما بار خدایا! در تنهاترین تنهایی اش او را تنها مگذار...
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
عشق ايستادن زير باران و خيس شدن زير باران نيست ، عشق آن است كه يكي براي ديگري چتري شود ، و اوهيچوقت نداند كه چرا خيس نشده وقتي معلم گفت عشق چند بخشه؟ زود دستمو بردم بالا و گفتم يك بخش، اما از وقتي كه تو رو شناختم فهميدم سه بخشه! آتش ديدن تو، شوق با تو بودن، اندوه بي تو ماندن عشق يعني کوچک کردن دنيا به اندازه يک نفر و بزرگ کردن يک نفر به اندازه دنيا
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيس....... هرچي بيشتر بايستي رفتن سختر مي شه........ ولي اگه رفتي جاي پات هميشه روي اون ميمونه
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود
+
نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 5:2  توسط : مصطفی | موضوع:
درد دل |
متن کامل
|